تبلیغات
7700334

************************ *************************** [Cafe` Godo::???? ????]
 

Home|????? ????|?? ???? | Google Reader |°360 | Find Me | E-mail |????? |My Video|My Flickr

?تجمع مردم تبریز در واکنش به «فتنه»/وبلاگ عکاسی مردمک

?شوهر کشی ؛ تلاشی مقابل خشونت/رادیو زمانه

?آشنایی با دادا و سورئالیسم /سایت عکاسی

?فیلترینگ جدید!

?تاریخ‌نگار فكر آزادی:ویژه نامه درگذشت دکتر آدمیت/کارگزاران

?جنبش آغوش رایگان/زیگزاگ

?پخمه ای که هزار چهره داشت/زیگزاگ

?ایران و اسرائیل 'دارای منفی ترین وجهه جهانی' /بی بی سی

?روز جهانی کتاب کودک/بی بی سی

?تفسیر و تجربه ستم/رادیو زمانه

?سیاه نمایی علیه «چادر» ؛ اتهام مجله زنان/رادیو زمانه

?آکادمی فانتزی

?خلیج اسلامی!/ لینک از دنباله

[Archive]



Alert:????? ????? ????? ???? ???? ?? ???? ??? ?????? ???? ?? ???? ???????..??? 1386 ??????? ? ?? ???? ?????? ???? ???? ???? ? "?????" (366 ???) ????? ??? ???! ?? ??? ???? ???? ????? ?? ?? ?????? ?? ?????? ?????? ???? ?? ???? ?? ????? ????? ????? ?? ??? ???? (????? 24 ???? ???) ?????? ????..????? ???? ?? ??? ????? ?? ?? ????? ???? ? ???? ? ????? ??? ? ???? ? ???? ?? ????? ????? ?????? ?????!

 


 

 یلدا بازی

چهارشنبه 13 دی 1385

اومانیست

یلدا بازی در وبلاگستان شکل گرفته و با روندی قابل قبول در این شهر شیشه ای پیش می رود.صرفنظر از واکنش های مقامات رسمی در خصوص وبلاگستان این بازی به شکلی سیال از وبلاگی به وبلاگ دیگر پیامی قابل اعتنا را حمل می کند که فعلا تفسیرش را به بعد موکول می کنم.

من به این بازی دعوت نشده ام.اما چون علاقه داشتم در این بازی شرکت کنم خودم خودم را دعوت می کنم و از پنج نفراز دوستانم نیز می خواهم که به ادامه این بازی آری بگویند.

در خصوص بازی خیلی مختصر بگویم که هر کس به ۵ ویژگی کاملا شخصی از خودش اشاره می کند و ۵ نفر از دوستانش را در شهر مجازی دعوت می کند.

۱) دو ساله بودم که در خانه مادربزرگم پایه گلدان مستقیم آمرد رویم!آنهم به خاطر بازیگوشی ام.اتفاق خاصی نیفتاد اما چون ترسیده بودم تا مدتها بنا روایت افراد خانواده مدت ها در کابوس دست و پا می زدم!

۲) اولین اول مهر من در حال سپری شد که مادربزرگم می گفت:با کمال میل رفت و نشست روی نیمکت مدرسه و با بغل دستی اش که همسایه شان نیز بود گل گفت و ایضا گل شنید.

۳) در دوره راهنمایی اولین ضربه های تنهایی و عزلت را حس کردم.وقتی می دیدم کمترین اعتنایی به هیجان های بعد از مدرسه ام در خانه واکنشی نشان داده نمی شود...بعد از آن شدم یک انسان منزوی که در دنیای خودش می زیست.

۴) دبیرستان که شد به دلیل غور شدنم در کتاب های این و آن که به خاطر غرور بلوغ بود ، تصمیم به خودکشی گرفتم.افه روشنفکری بود یا هر چه موفق نشدم...

۵) دانشجو شدم و عاشق ...البته به خیال خودم.دوست دارم برای همیشه کنارش باشم...امیدوارم کائنات (!) کمکم کنند.(خرافاتی نیستم...اعتقاد عجیبی به آن بالا بالا ها دارم..دست خودم نیست!)

دعوت می کنم از فانوش نویس ها (فاطمه و نوشین) ، مجتبی، آیدین و  سمانه برای یلدا بازی....


,

[????????]