تبلیغات
7700334

************************ *************************** [Cafe` Godo::???? ????]
 

Home|????? ????|?? ???? | Google Reader |°360 | Find Me | E-mail |????? |My Video|My Flickr

?تجمع مردم تبریز در واکنش به «فتنه»/وبلاگ عکاسی مردمک

?شوهر کشی ؛ تلاشی مقابل خشونت/رادیو زمانه

?آشنایی با دادا و سورئالیسم /سایت عکاسی

?فیلترینگ جدید!

?تاریخ‌نگار فكر آزادی:ویژه نامه درگذشت دکتر آدمیت/کارگزاران

?جنبش آغوش رایگان/زیگزاگ

?پخمه ای که هزار چهره داشت/زیگزاگ

?ایران و اسرائیل 'دارای منفی ترین وجهه جهانی' /بی بی سی

?روز جهانی کتاب کودک/بی بی سی

?تفسیر و تجربه ستم/رادیو زمانه

?سیاه نمایی علیه «چادر» ؛ اتهام مجله زنان/رادیو زمانه

?آکادمی فانتزی

?خلیج اسلامی!/ لینک از دنباله

[Archive]



Alert:????? ????? ????? ???? ???? ?? ???? ??? ?????? ???? ?? ???? ???????..??? 1386 ??????? ? ?? ???? ?????? ???? ???? ???? ? "?????" (366 ???) ????? ??? ???! ?? ??? ???? ???? ????? ?? ?? ?????? ?? ?????? ?????? ???? ?? ???? ?? ????? ????? ????? ?? ??? ???? (????? 24 ???? ???) ?????? ????..????? ???? ?? ??? ????? ?? ?? ????? ???? ? ???? ? ????? ??? ? ???? ? ???? ?? ????? ????? ?????? ?????!

 


 

 بال هایت را کجا گذاشتی؟

دوشنبه 11 دی 1385

وبگرد

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گقت: اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی  که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریدم ؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .

راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!


,

[????????]